بامزی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٧  

بامزی

بامزی

 

بامزی

 

بامزی

 

مادر بزرگش همش منو یاد مادر بزرگم که توی اصفهان زندگی می کرد می انداخت !

بامزی

 

بژ

 

بامزی

 

بامزی

 

بامزی

 

البته گویا بامزی همچنان توی اروپا در نمایشه و یکی از کارتون های مورد علاقه اونهاس

 

 



 
بنر
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٧  

 

 بنر

 بنر

داستان عجیبی بود هرچند کارتون های که اون روزها ما می دیدیم تو ذهن کوچک ما همش عجیب بود اما خدایش از این دیجی مون ها بهتر بود یعنی اونقدر تخیلی نبود

سنجابی که یه گربه اونو بزرگ می کنه و بیشتر دلش می خواد تا یه گره باشه تا سنجاب بیشتر از خود بیگانگی آدم ها رو توی ذنیای مدرن نشون می ده حرفای فلسفی گنده گنده که توی قالب کارتون به خورد ما داده شد تا ما رو با دنیا آشنا کنه به هر حال بنر شاید بشه گفت یه جوری تصویر آدم های مدرن بود

البته من هیچ وقت دلم نمی خواد برای عکس های که می ذارم مطلب بذارم بشتر دلم می خواست و می خواد که اینجا فقط خ مکانی باشه برای اینکه سر بزنیم و یادی از دوران کودکی مون بگیریم برای همینم این مطلب رو از من نادیده بگیرد من دوست دارم دنیای بچگی مون رو بیارم جلو چشمام و با خاطراتی که اینها هم یه بخش از اون بودند حال کنم دلم یم خواد فکر کنم هنوز توی همون خونه قدیمی هستم جلوی تلویزیون برزرگ مبلی با یه روکش یاسی   که درشو باز می کردم و یه متکا می ذاشتم رو زمین و دراز به دراز روی قالی لاکی رنگ می افتادم تا کارتون ببینم و خیالم راحت بود که الان تمام دنیا مال منه



 
اسمش یادم نیست !!!!
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٧  

 

اسمش یادم نیست !!! ولی دوسش داشتم